طلوع پایان و آغاز
دفتری که بسته میشود تا فصلی نو بگشاید
۱. در آستانهٔ خاطره
کولهبارمان پر است از نگاههایی که روی تخته سیاه دویدند، از زنگهایی که نواخته شدند و از پرسشهایی که در سکوت کلاس جوانه زدند. هر گوشهٔ این راهرو، ردی از خنده و تلاش دارد؛ هر میز، شاهد رویش آرام ما بوده است. امروز، نه برای خداحافظی، که برای به یاد سپردن ایستادهایم.
۲. نوری که خاموش نمیشود
در میان هیاهوی نمرهها و رقابتها، دستی بود که بیمنت، دانستن را در جان ما کاشت. او، معلم، نه تنها حروف و اعداد، که راه دیدن را به ما آموخت. اگر روزی مهندسی پلی به افق بزند یا پزشکی دردی را التیام بخشد، نخستین جرقه را در چشمان همین معلم جستوجو کنید. کلاس او، کارگاه ساختن فردایی بود که اکنون به آن نزدیک میشویم.
۳. دستهایی که فردا را میسازند
امروز، همکلاسیهای دیروز، معماران فردایند. هر نیمکت، سفرهای بود که از آن دوستی و همدلی چشیدیم. این پایان، آغازی است که در آن قدرت با هم بودن را به یادگار میبریم. فاصلهها شاید میزها را از هم جدا کند، اما رشتههای محبت و احترام را هرگز. برای یکدیگر، برای معلمان، برای مدرسهای که چون پناهگاه رشد ما بود، سرشار از سپاسیم.
به امید روزی که هر کدام، چراغی برای جهان باشیم –
هدیه به تمام همسفران این راه.