درنگ در خاستگاه دانایی
اندیشیدن بر کرانههای نور و سپاس
۱. پیش از هر سرودی
پیش از آنکه دستی نقشه بگشاید، پیش از آنکه تیشهای بر سنگ فرود آید و اتاقی روشن از دل خاک بردمد، نگاهی بوده است که جهان را نه آنگونه که هست، که آنگونه که شایسته است دیده است.
آن نگاه، معلم، از چشمان تو آغاز میشود.
۲. اگر زنجیر از میانه گسسته بود
بارها و بارها، در هیاهوی روزگار، از خویش پرسیدهایم:
«اگر معلمی نبود، مهندسی از کدام افق سر برمیآورد تا کارگر، با خوانش خطوط نقشه، خانهٔ آدمی را بر شانههای زمین استوار کند؟»
اگر آن دمیدن نخستینِ «دانستن» در جان انسانی رخ نمیداد، پیوستگی حیات بشر نه یک افسوس، که یک پرسش بیپاسخ میشد؛ و مفهوم «فردا»، در هالهای از سکوت و سردرگمی، رنگ میباخت.
تمدن، فرزند خواندهٔ همان کلاس درسی است که تو در آن حرف اول را زدهای – نخستین معمار، پیش از هر مهندس، خود معلمی بوده است که دیدن را آموخته.
۳. قامت سپاس، قامت خورشید
ای روشنگر بیادعا!
این سپاس، نه از سر عادت که از بلندای درکی نو برمیخیزد: هر آجرِ گرمِ این جهانِ ساخته، هر پلی که فاصلهها را از میان برمیدارد، هر سقفی که ما را در بر میگیرد، سطر سطری از کتاب خواندهای است که تو ورق زدی.
نام تو بر پیشانی هر دیواری حک شده است، حتی اگر هیچکس آن را بلند نخواند.
با احترام، با مهر، و با دریایی از شکرگزاری –
تقدیم به قامت بیخَمش معلم.